على اكبر دهخدا
1252
امثال و حكم ( فارسى )
كرا پشتى كند گردون چه بايد پشتى لشگر چه بايد يارى مردم كه را دولت بود ياور . قطران . كه را پويهء وصلت ملك باشد يكى جنبشى بايدش آسمانى زبانى سخنگوى و دستى گشاده دلى همش كينه همش مهربانى ( . . . كه ملكت شكاريست كاو را نگيرد * عقاب پرنده و شير ژيانى دو چيز است كاو را به بند اندر آرد * يكى تيغ هندى يكى زر كانى بشمشير بايد گرفتن مر او را * بدينار بستنش پاى ار توانى . ) دقيقى . رجوع به : فلك مملكت كى دهد . . . ، شود . كه را پيوند گيرد آشنائى نباشد هيچ دردى چون جدائى . ويس و رامين . كه را چاره بود ز آب زلالا جهان را خدمتش آب زلال است . . . ) عنصرى . كه را چشم دل خفت و بختش غنود اگر چشم سر باز دارد چه سود . اسدى . رجوع به : اگر بس بدى ديدن . . . ، شود . كه را چهره زشت از سرشتش نكوست مكن عيب كان زشت چهرى نه زوست نكوكار با چهرهء زشت و تار فراوان به از نيكوى زشتكار . اسدى . رجوع به : اسب تازى اگر . . . و رجوع به : كس بود كاو را مخبر . . . ، شود . كه را جاه و چيز و جوانيش هست بهين شادى اين جهانيش هست . اسدى . كه را جهل يار است يار است مارش نيارم كه يارم بود جاهل ايرا . . . ) ناصر خسرو . كه را خرما نسازد خار سازد كه را منبر نسازد دار سازد . ويس و رامين . رجوع به : بدى سازد كرا . . . ، شود . كه را خواسته كارش آراسته است همه شادى آنراست كش خواسته است . . . ) اسدى . رجوع به : از تو حركت . . . و رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود . كه را داد چيزى كز او باز نستد كه را برگرفت او كه نفكند بازش . ناصر خسرو . كرا داد خواهد خداوند گنج نبايد كشيدن بسى درد و رنج . فردوسى . ى . كه را دادى كه نماند . وقتى سلطان طمغاج خان در سمرقند قصرى بنا كرد و مدتى دراز در آن كرد و آن عمارت را بوجهى مىپرداخت كه مثل آن كس نشان نداده است و همه روز بر سر آن بنا ايستاده بود روزى بر سر عمارت ايستاده بود روستائى قصه رفع كرد و داد خواست پادشاه حال ملالتى داشت قصهء آن روستائى بيرون انداخت روستائى بار ديگر قصه در هوا كرد